راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

داستانهای رامیلا

1390/10/13 9:23
نویسنده : مامان ساناز
270 بازدید
اشتراک گذاری

 

خیلی دلم برای همه دوستان و برای وبلاگ دخترم تنگ شده بود، امروز یکمی فرصت پیدا کردم که یک سری به وبلاگ بزنم و یکمی از ماجراهای خودمون بنویسم .

دیروز صبح مورخ 11/10/90 کلاسniniweblog.comداشتم از اداره مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم کلاس و برگشتمباز به اداره بعد از تایم اداری باز هم کلاس داشتم که مجبور شدم باز برم سر کلاس و این موضوع تمام برنامه هامو بهم ریختniniweblog.com چون رامیلا رو قرار بود ببریم دکتر پوست که صبح که کلاس رفتم معلوم شد که بعد از ظهر هم کلاس داریم، به خاطر این مورد زنگ زدم به همسرم که گفت مادرش شب قبل رسیده و خونه برادر شوهرم است و من هم که حسابی برنامه ام قاطی پاتی شده بود این مورد هم اضافه اش شد c028.gifحالا این مورد هیچی، به همسرم گفتم ساعت 4 بعد از ظهر از سرکار که بر گشتی زنگ بزن مطبو یک نوبت بگیر که اون هم این کارو انجام داده تا ساعت 6 بعد از ظهر جواب تلفن ما رو کسی نمی داد فقط می رفت رو پیغام گیر تو این فاصله 2 ساعته رامیلا و بابا اتا رفتن دیدن مادر بزرگ رامیلا که از تهران اومده بود و حسابی با هم خوش گذروندن، من هم چون از قبل به همسرم گفته بودم که ساعت 5:45 دقیقه بیاد دنبالم بعد از کلاس منتظرش بودم که بیاد آسمون دیگه حسابی تاریک شده بود و من هم خیلی خسته بودم و گرسنه4315.gif تا همسرم اومد دنبالم یکمی طول کشید بعد از اون هم رفتیم مطب دکتر پوست که نوبت بگیریم و ببینیم چرا مطب دکتر تلفن رو جواب نمی دهند، خلاصه ما رسیدیم مطبو همسرم رفت که سئوال کنه من هم تو این فاصله چون چشمم خورده بود به لوازم بچه گانه طاقت نیاوردمو رفتم مغازه، خیلی قشنگ بودن خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم برم بازار یه جورایی وقت کم میارم اون لحظه اینقدر خوشحال شدم که فرصتی پیدا کردم رفتم تو مغازه انگار یه دنیای دیگه بودم وقتی میگن برای روحیه آدم هم که شده بریم بازار یه تابی بخوریم یا پارکی یا سینمایی یا .......... راست میگن همون مغازه کوچولو هم من قانع بودم خیلی تو روحیه ام تأثیر داشت خلاصه از این ماجراها بگذریم من برای دختر قشنگم یه دست لباس خونگی و یک پیشبند بلند خریدم، خیلی وقت بود دنبال پیشبند بلند بودم گیرم نمی اومد بعد از اون هم همسرم اومد و بعد سوار ماشین شدیمو راه افتادیم Auto003بعد همسرم گفت میگم اینقدر ذوق زده شدی یادت رفت مسئله اصلی که ما اصلاً برای چی اومده بودیم یه دفعه به خودم اومدمو یکمی فکر کردم گفت راست میگی چی شددکتر بود یا نه چرا تلفن جواب نمی دادند ؟ که همسرم گفت دکتر تا 26 و 27/10/90 نیستش رفته خارج از کشور و منشی دکتر هم گفت بعد از این تاریخ که رامیلا رو اوردین مشکلی نداره میفرستمتون پیش دکتر یعنی نیازی به نوبت گرفتن نداره، خلاصه بعد از کلی حرف زدن و رسیدیم جلوی در خونه برادر شوهرم که بریم دنبال رامیلا قرار بود بریم خونه اشون ولی چون خیلی خسته شده بودم و خیلی زیاد هم گرسنه ام بود niniweblog.com رامیلا رو برداشتیم و رفتیم به سمت خونه خودمون که من توی راه به دختر گلم گفت مامانی قربونت بشم اگه گفتی چی برات خریدم همانا بهونه های رامیلا خانم هم همانا ولی حسابی خوشحال شد که رفتیم دنبالش براش خرید هم کردیم .

خلاصه با هر ترفندی که بود رامیلا رو راضی نگه داشتم تا برسیم خونه از ماشین که پیاده شد ساک خریدشو گرفت تو دستشو بدو بدو از پله ها رفت بالاکه ببینه چی براش گرفتیم رسیدیم خونه و کلاه و اورکتش رو در اوردم که لباساشو عوض کنم خانم خانوما گفت می خوام این لباسهای جدیدمو بپوشم وقتی تنش کردم قیافش دیدنی بود اول از همه خودش برگشت گفت چه خوشگله بعد هم جلوی آینه خودشو نگاهی کرد و گفت خوشگل شدم راستش خیلی لباسها بهش می اومدن واقعاً خوشگل شده بودniniweblog.com قربونش برم . هزار ماشاا...

پسندها (1)

نظرات (5)

مامانی درسا
13 دی 90 12:58
رامیلا خاله تولد 22 ماهگیت مبارک گلم امیدوارم 220 ساله بشی عزیزم دلم .


ممنونم خاله جان .
مامان پارسا
13 دی 90 14:37
چرا با لباس جدیدش عکسشو نگرفتی خانومی تا توی وبلاگش بذاری


عزیزم چشم ولی لباسی که براش خریدم خونگی .
نگین مامان رادین
13 دی 90 15:21
سلام عروسک خانوم تولد 22ماهگیت مبارک،ایشاالله 120 سال سالم وسر حال کنار مامان بابا باشی.


قربونت برم خاله جونم .
نگین مامان رادین
13 دی 90 15:21
.. $$$$$$_______________________________$$$$$ __$$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$* ___$$$$$$$$$$,,_______________,,$$$$$$$$$$* ____$$$$$$$$$$$$___ ._____.___$$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$,_'.____.'_,,$$$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$$,, '.__,'_$$$$$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$ ______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$**** __________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,, _____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,, ____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$ ___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,, _,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ *',, *____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____* ______,;$*$,$$**'____________**'$$***,, ____,;'*___'_.*__________________*___ '*,, ,,,,.;*____________---____________ _ ____ '**,,,, *.° ? ...° ....O .......°o O ° O .................° .............. ° ............. O .............o....o°o .................O....° ............o°°O.....o ...........O..........O ............° o o o O ......................? ...................? ...............? ...........? _________*¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨) ,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸....
مامان رهام
14 دی 90 10:13
سلام ساناز جون.واقعاً راست ميگي منم وقت كم ميارم.ميشه يه سئوال بپرسم شما كدوم شهر هستيد؟


سلام عزیزم چرا که نه ؟