داستانهای رامیلا
خیلی دلم برای همه دوستان و برای وبلاگ دخترم تنگ شده بود، امروز یکمی فرصت پیدا کردم که یک سری به وبلاگ بزنم و یکمی از ماجراهای خودمون بنویسم .![]()
![]()
دیروز صبح مورخ 11/10/90 کلاس
داشتم از اداره مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم کلاس و برگشتم
باز به اداره بعد از تایم اداری باز هم کلاس داشتم که مجبور شدم باز برم سر کلاس و این موضوع تمام برنامه هامو بهم ریخت
چون رامیلا رو قرار بود ببریم دکتر پوست که صبح که کلاس رفتم معلوم شد که بعد از ظهر هم کلاس داریم، به خاطر این مورد زنگ زدم به همسرم که گفت مادرش شب قبل رسیده و خونه برادر شوهرم است و من هم که حسابی برنامه ام قاطی پاتی شده بود
این مورد هم اضافه اش شد
حالا این مورد هیچی، به همسرم گفتم ساعت 4 بعد از ظهر از سرکار که بر گشتی زنگ بزن مطبو یک نوبت بگیر که اون هم این کارو انجام داده تا ساعت 6 بعد از ظهر جواب تلفن ما رو کسی نمی داد فقط می رفت رو پیغام گیر تو این فاصله 2 ساعته رامیلا و بابا اتا رفتن دیدن مادر بزرگ رامیلا که از تهران اومده بود و حسابی با هم خوش گذروندن، من هم چون از قبل به همسرم گفته بودم که ساعت 5:45 دقیقه بیاد دنبالم بعد از کلاس منتظرش بودم که بیاد آسمون دیگه حسابی تاریک شده بود و من هم خیلی خسته بودم
و گرسنه
تا همسرم اومد دنبالم یکمی طول کشید
بعد از اون هم رفتیم مطب دکتر پوست که نوبت بگیریم و ببینیم چرا مطب دکتر تلفن رو جواب نمی دهند،
خلاصه ما رسیدیم مطبو همسرم رفت که سئوال کنه من هم تو این فاصله چون چشمم خورده بود به لوازم بچه گانه طاقت نیاوردمو رفتم مغازه، خیلی قشنگ بودن
خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم برم بازار یه جورایی وقت کم میارم اون لحظه اینقدر خوشحال شدم که فرصتی پیدا کردم رفتم تو مغازه انگار یه دنیای دیگه بودم
وقتی میگن برای روحیه آدم هم که شده بریم بازار یه تابی بخوریم یا پارکی یا سینمایی یا .......... راست میگن همون مغازه کوچولو هم من قانع بودم خیلی تو روحیه ام تأثیر داشت خلاصه از این ماجراها بگذریم من برای دختر قشنگم یه دست لباس خونگی و یک پیشبند بلند خریدم، خیلی وقت بود دنبال پیشبند بلند بودم گیرم نمی اومد بعد از اون هم همسرم اومد و بعد سوار ماشین شدیمو راه افتادیم
بعد همسرم گفت میگم اینقدر ذوق زده شدی یادت رفت مسئله اصلی که ما اصلاً برای چی اومده بودیم یه دفعه به خودم اومدمو یکمی فکر کردم گفت راست میگی چی شد
دکتر بود یا نه چرا تلفن جواب نمی دادند ؟ که همسرم گفت دکتر تا 26 و 27/10/90 نیستش رفته خارج از کشور و منشی دکتر هم گفت بعد از این تاریخ که رامیلا رو اوردین مشکلی نداره میفرستمتون پیش دکتر یعنی نیازی به نوبت گرفتن نداره، خلاصه بعد از کلی حرف زدن و رسیدیم جلوی در خونه برادر شوهرم که بریم دنبال رامیلا قرار بود بریم خونه اشون ولی چون خیلی خسته شده بودم
و خیلی زیاد هم گرسنه ام بود
رامیلا رو برداشتیم و رفتیم به سمت خونه خودمون که من توی راه به دختر گلم گفت مامانی قربونت بشم اگه گفتی چی برات خریدم همانا بهونه های رامیلا خانم هم همانا ولی حسابی خوشحال شد که رفتیم دنبالش براش خرید هم کردیم . ![]()
خلاصه با هر ترفندی که بود رامیلا رو راضی نگه داشتم تا برسیم خونه از ماشین که پیاده شد ساک خریدشو گرفت تو دستشو بدو بدو از پله ها رفت بالا
که ببینه چی براش گرفتیم رسیدیم خونه و کلاه و اورکتش رو در اوردم که لباساشو عوض کنم خانم خانوما گفت می خوام این لباسهای جدیدمو بپوشم وقتی تنش کردم قیافش دیدنی بود اول از همه خودش برگشت گفت چه خوشگله بعد هم جلوی آینه خودشو نگاهی کرد و گفت خوشگل شدم راستش خیلی لباسها بهش می اومدن واقعاً خوشگل شده بود
قربونش برم . هزار ماشاا... ![]()



داستانهای رامیلا 
